تبلیغات
شونزده سال
موضوعات
آمار وبلاگ
کل بازدید:
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

آزاده نامداری: میهمانم را نابود نمی‌کنم تا قهرمان شوم!

آزاده نامداري، مجري جواني که بعد از هفت سال اجرا، به خاطر شيوه اجرا و پوشش چادرش، توانست خيلي زود به يکي از مجريان ستاره تلويزيون تبديل شود، سال گذشته خيلي خبرساز بود. از گفت و گوي او با مرد سه زنه، شکستن صندلي ميهمانش در يکي از برنامه ها گرفته تا انتقادهاي تند و تيز برنامه «صرفا جهت اطلاع» و ساير رسانه ها به راحت صحبت کردنش با ميهمان هاي مرد و چالشي نبودن اجرا و... همگي زير ذره بين سايت هاي خبري قرار گرفت. نامداري امسال در برنامه تحويل سال شبکه دو احسان عليخاني حاضر شد و در ايام نوروز هم با «خانمي که شما باشي» به شبکه دو آمد. در اين گفت و گو ضمن بررسي تمام حاشيه ها و انتقادهاي سال گذشته، درباره برنامه هاي نوروزي، نوع اجرا، مخاطبان هدف و دلايل ستاره نشدن مجريان نسل جديد با او صحبت مي کنيم. *وقتي به جمع مجريان تلويزيوني اضافه شدي که ساختار اجراي جدي و سنگين مجريان نسل اولي با روي کارآمدن مجريان نسل دومي مثل فرزاد حسني، احسان عليخاني و... تغيير کرده و اجراها تا حدي خودماني و راحت شده بود. با اين حال آزاده نامداري چه از نظر پوشش چه از نظر نوع اجرا، سبک خاصي از اجرا را با خودش به تلويزيون آورد، خودت راجع به اين سبک چه تعريفي داري؟ راستش اجراي من و اتفاق هايي که در آن مي افتد، اصلا مهندسي شده و برنامه ريزي شده نيست. من همانطوري اجرا مي کنم که در زندگي واقعي ام هستم. آزاده نامداري کاملا همينطور است و همين شکلي زندگي مي کند. من معمولا خودم را در چهارچوب قرار نمي دهم. خيلي دنبال کلمه نمي گردم. دنبال اين نيستم که آدم ها از حرف هايم ممکن است چه برداشتي بکنند. حالا اين آدم با همين مختصات مي رود جلوي دوربين قرار مي گيرد. نتيجه اش هم مي شود هميني که مي بينيد. *يکي از ويژگي هايي که تو را از همان روزهاي اول نسبت به ساير مجري ها متمايز کرد و نظر مخاطبان بسياري را جلب کرد، پوشش چادرت بود. قطعا براي مخاطبان جالب بود دختر جوان چادري اي را در برنامه زنده تلويزيوني ببينند که خيلي خودماني و راحت صحبت مي کند، از فوتبال و مسائل روز سردرمي آورد و اجرايش پر از هيجان است. من از اول راهنمايي چادر سر مي کردم اما الان به عنوان مجري رسانه اي تا اين حد فراگير، فکر کردم کسي که در رسانه کار مي کند، موظف است کاري کند که روي جامعه اش اثري هرچند کوچک داشته باشد. من مديران مدرسه زيادي را مي شناسم که بهم مي گويند اگر بداني چقدر از بچه هاي ما به هواي تو چادري شده اند! اين اتفاق ها واقعا برايم هيجان انگيز است. خيلي از دهه شصتي ها يادشان است وقتي سريال «در پناه تو» پخش شد، چادر سرکردن لعيا زنگنه چه موجي در آن دوران ايجاد کرد. ما تا آن موقع دختر جواني که چادر کش دار سرش کند و کيف دستش بگيرد و دانشگاه برود، در تلويزيون نداشتيم. آن هم با کاراکتر يک زن محکم، مغرور و دوست داشتني که در لحظاتي حتي مي توانستي اشک و شکستنش را ببيني. آن کاراکتر، نمونه واقعي يک زن با تمام احساسات زنانه بود و خيلي ها را به خاطر ظاهرش تحت تاثير قرار داد. من اين مساله را در مورد خودم هم به وضوح احساس کردم. سال 86 به پيشنهاد دوتا از دوستان، چادر ملي سرم کردم. آن موقع خودم هم معذب بودم. فکر مي کردم اين چادر يک جوري است اما بلافاصله بعدش ديدم همين چادر ملي من، چه موجي در جامعه ايجاد کرد! *اما درخصوص چادر رنگي اين اتفاق نيفتاد؟ موافقم، چادر رنگي را نتوانستم جا بيندازم چون احساس کردم بستر جامعه هنوز آماده اش نبود البته تلويزيون براي من مشکلي ايجاد نکرد که چرا چادر رنگي سرت مي کني. عکس العمل هايي از طرف بعضي از سايت ها ديدم که برداشتشان خيلي غلط است. آن موقع فکر مي کردم که شايد الان جامعه آماده اين باشد که بياييم بگوييم چه خوب است از اين به بعد، به جاي چادر مشکي، سورمه اي يا سبز سرمان کنيم اما خب بستر جامعه آماده نبود. به اين معتقدم که بين راحت بودن و سبک بودن، فاصله بسياري است. اين را براي خودم وظيفه مي دانم که بگويم آدم هاي اينجوري هم وجود دارند. بگويم شما مي توانيد مختصاتي از دختري را ببينيد که چادر سر مي کند، داراي اصولي است اما در کنارش آدم راحتي است. ما قطعا مثل مادرهايمان نيستيم اما قطعا به خيلي چيزها پايبنديم و اين اصلا بد نيست. *اما همين مساله راحت بودن و خودماني صحبت کردنت به عنوان يک دختر چادري، در جاهايي برايت مشکل ساز هم شد. مثلا همين تازگي ها خيلي ها انتقاد کرده بودند که چرا مثلا با ميهمان هاي مرد برنامه، اينقدر راحت برخورد مي کني. بله، متاسفانه چنين اظهارنظرهايي وجود دارد اما من تمام تلاشم را مي کنم تا به تمام اصول شرعي و عرفي در گفت و گو پايبند باشم. به نظرم وقتي مجري يک برنامه هستي درواقع مدير آن فضايي و موظفي کاري کني که ميهمان هايت با هر جنسيت، لباس و تفکري، در آن موقعيت راحت باشند و بدون استرس حرف بزنند. اين را مي توانم با قاطعيت بگويم که هيچ وقت ميهماني نداشتم که بعد از برنامه به خاطر اينکه توي ذوقش زده باشم يا ناراحتش کرده باشم، عصبي از برنامه بيرون برود. سعي مي کنم بيشتر از اينکه دنبال اين باشم که خودم را نشان دهم و قدرت چالشم را به نمايش بگذارم، حال ميهمانم خوب باشد. احساس راحتي کند. حالا آن آدم مي تواند هرکسي باشد. *يکي از انتقادهايي که به اجرايت وارد است اين است که مجري چالشي نيستي. ممکن است خيلي وقت ها ميهمان هاي برنامه ات آدم هاي خاصي بوده باشند که مي طلبيده حتي با آنها وارد چالش شوي و بحث کني اما خب خيلي راحت و مهربان با سوال هاي خيلي ساده از کنارشان گذشتي. اين حرف را خيلي قبول ندارم. در برنامه هاي مختلف بنا به موضوع و ميهماني که داشتم به مراتب اين کار را انجام داده ام. يعني جايي که لازم بوده، ايستادم و بحث کردم و جاهايي که لازم نبوده رد شدم و رفتم اما آن چيزي که در ذهن من اولويت دارد اين است که ميهمان برنامه را صرفا به خاطر اينکه ديگران برايم سوت بکشند و هورا بکشند و ازم قهرمان بسازند اذيت نکنم اما وقتي مي بينم ميهمان برنامه دارد راجع به مساله اي صحبت مي کند که مطمئنم اشتباه است حتما مي ايستم و باهاش بحث مي کنم.

*يکي از مهم ترين اين انتقادها، گفت و گويت با همان مرد سه زنه بود که اتفاقا خيلي هم سروصدا به پا کرد. دقيقا مي دانستم الان منظورت همان است. به نظرم اين تنها برنامه اي بود که باعث مي شود اين ذهنيت درباره اجرايم به وجود بيايد. اما هيچ کس دليلش را نفهميد. آن آدم درست چند دقيقه مانده به آنتن، داشت مي رفت. ما براي نگه داشتنش خيلي سختي کشيديم. تا جايي که به او قول دادم مطمئن باشد اگر راستش را جلوي آنتن بگويد، هيچ موقع طوري صحبت نمي کنم که آبرويش برود. *اصلا مشکل اصلي اينجاست که چرا چنين ميهماني بايد به برنامه دعوت شود؟ من مطمئنم خيلي ها خود برنامه را تماشا نکردند و تنها موضع گيري شان نسبت به آن قضيه از روي کات هاي غيرمنصفانه برنامه «صرفا جهت اطلاع» اخبار 20:30 بود. اگر خود برنامه را ديده باشند مي دانند که من يک جاهايي خودم عصبي شده بودم و حتي خودکارم را روي ميز مي زدم. اعتراف مي کنم تا به حال در زندگي ام با چنين مساله اي مواجه نشده بودم. حيرت کرده بودم از کسي که اينطوري صحبت مي کند اما با اين حال به نظرم اين خيلي تفکر اشتباهي است که بگوييم چرا بايد اين آدم به برنامه دعوت مي شده! من واقعا فکر مي کردم جامعه واقعا براي اينکه ما چنين کاري بکنيم آماده است. اين آدم ها واقعا در جامعه وجود دارند. مگر ما همان هايي نيستيم که مي گوييم چرا نبايد مدل برنامه اپرا در ايران هم داشته باشيم؟! ما فقط مي خواستيم کسي که در جامعه زندگي مي کند فقط يک بار به مردم معرفي شود. ما نه به او تنديس بلورين داديم نه تشويق کرديم. اصلا قرار نبود او را قضاوت کنيم. من که نمي توانستم به ميهمان برنامه بگويم شما خيلي بيخود کرديد که سه تا زن گرفتيد! من فقط وظيفه ام اين است که با او گپ بزنم. البته بعد از رفتن ميهمان، در پارت بعدي، دو کارشناس داشتيم که اين آدم را تحليل روانشناسي کردند. *يک زمان برنامه اي داريم به اسم «40 دقيقه بدون قضاوت». اين برنامه ميهمان هايي را مي آورد که شايد در وهله اول، آدم هاي موجهي نيستند اما قرار است بيايند تا فقط راجع به زندگي شان صحبت کنند. ساختار آن برنامه مي طلبد که چنين افرادي ميهمانش شوند و از طرف ديگر تکليف مخاطبان هم با آن روشن است. مخاطب مي داند طرف هاي ساعت 24 قرار است برنامه اي را ببيند که زيرش مهر مثبت 16 خورده و چنين بحث هايي در آن رواج دارد اما برنامه اي که مخاطبانش خانواده ها و زن و شوهرها هستند و ساعت 21 هم پخش مي شود شايد چندان مناسب چنين ميهمان هايي نباشد. «چهل دقيقه بدون قضاوت» با اينکه برنامه خيلي خوب و جالبي بود اما مدلش با کار ما فرق مي کرد. آن برنامها توليدي بود و اصلا نمي شنود با يک برنامه زنده مقايسه اش کرد. به نظرم مشکل ماها اين است که عادت نداريم يک برنامه را کامل دنبال کنيم. اين يک برنامه چهار قسمتي بود که درباره وفاداري و بي وفايي صحبت مي کرد. يک قسمت از آن برنامه زني مبتلا به ام اس آمد که شوهرش بعد از شنيدن خبر بيماري اش، ولش کرده بود. در قسمت ديگر همسر يک شهيد آمد که گفت شوهرم ده ها سال در اسارت بود و من وفادار ماندم. در يک قسمت هم مردي اومد که گفت سه تا زن دارم هر سه تا هم راضي اند. من مشکلم اين است که مگر در سريال «راه در رو»ي سعيد آقاخاني چنين مساله اي را نديديم و بهش نخنديديم؟ *خب مشکل همينجاست. وقتي آدم يک سريال مي بيند مطمئن است نقش ها غيرواقعي اند و تمام اتفاق ها در بستر يک قصه اتفاق مي افتند. اما اينجا مساله يک انسان واقعي بود! اين اشتباه است که فکر کنيم گفتن يک مساله در تلويزيون، به معناي تاييد و ترويج آن است. ما بايد به اين فکر کنيم که تلويزيون راجع به همه چيز صحبت مي کند اما لزوما با آن موافق نيست. مگر وقتي معتاد مي آوريم در برنامه، يعني اينکه آفرين که معتاد شدي؟ خب داريم راجع بهش صحبت مي کنيم. يعني ما هميشه فقط بايد بگرديم دنبال آدم هايي که خوبند، موفقند و حالشان خوب است؟ پس ما کي بايد همه آدم هاي دور و برمان را ببينيم؟! *با توجه به تعريف که از نوع اجرايت داري که مثلا با چالش زياد مخالفي، دوست داري ميهمان ها بيشتر از برنامه ات راضي بيرون بروند و روي موضوعات خاصي دست مي گذاري، مي توانيم اينطور نتيجه بگيريم که يک سري مخاطب هدف خاص براي خودت متصوري. من با توجه به برنامه ام مخاطب هدفم فرق مي کند. وقتي داريم برنامه اي را طراحي مي کنيم به شدت به مخاطب هدفمان فکر مي کنيم. به نظرم ساعت پخش برنامه و مخاطباني که آن زمان برنامه را تماشا مي کنند واقعا مهمند. من در «تازه ها» کاملا به خانواده ها فکر مي کردم. خانم هايي که الان توي خانه هستند يا آقايوني که سر کارند و در زمان ناهارشان برنامه را تماشا مي کنند. وقتي آمدم «غيرمنتظره» ديگر به يک سري دختر و پسر جوان فکر مي کردم که سر غروب در خانه هستند. طراحي اش کاملا جوانانه بود. «جمع ما» هم تنها برنامه خانوادگي تلويزيون بود به جهت اينکه زن و شوهرهايي که ظهرها با هم نيستند تا مثلا سيماي خانواده ببينند بتوانند کنار هم آن را تماشا کنند. براي همين هم موضوعاتش به همين سمت و سو طراحي شده بود. مساله طلاق عاطفي، مشکل موبايل خواستن بچه ها، اسباب بازي بچه ها و... را زن و شوهر بايد همزمان ببينند. «خانمي که شما باشيد» هم فقط به خانم ها فکر مي کرد. *پس باتوجه به اين ساعت ها و مخاطبان هدف، نوع اجراي تو هم فرق مي کند؟ من توي «تازه ها» يک جورهايي دختر خانه بودم. داشتم در يک سيماي خانواده اي اجرا مي کردم که مجري هاش آقاي شجاعي مهر و خانم اديبي، قهرماني و رضايي بودند. آنها حرف هاي مهم و جدي را مي زدند و من هم دختر خيلي مهربان خوشحالي بودم که حالا بخشي از کار را گرفته بودم. در «تازه ها» هيچ وقت صحبت هاي غم انگيز يا بحث هاي چالشي نداشتم. وقتي آمدم «غيرمنتظره»، مخاطبانم تقريبا هم سن خودم بودند و براي همين هم خيلي شلوغ تر اجرا کردم. در «جمع ما» براي زن و شوهرها صحبت مي کردم. آنوقت بود که تصميم گرفتم با ميهمان ها وارد آسيب شناسي يا چالش شوم اما همانطور که گفتم خودم زياد علاقه اي به آسيب شناسي در برنامه تلويزيوني ندارم. کلا سليقه ام برنامه هاي اين شکلي نيست اما «جمع ما» چنين اجرايي را مي طلبيد و اين مساله با کاراکترم فاصله داشت. من کلا مي گويم دليلي ندارد غر بزنيم. بايد کاري کنيم حال مردم خوب باشد. بايد طوري اجرا کنم که انرژي بدهم و خوشحال باشم. آن برنامه اما مي طلبيد که من يک جاهايي بايستم و با ميهمان برنامه بحث کنم راجع به موضوعاتي که بعضا تلخ بود. وقتي راجع به خيانت يا مثلا اسکيزوفرني و... صحبت مي کنيم هيچ کدامشان خوشحال کننده نيست و قطعا نمي شود خوشحال اجراي شان کرد. لزوما بايد وارد بحث شد.

نویسنده : شیوا دل زنده | تاریخ : شنبه 12 فروردین 1391 | نظرات :()
تبلیغات
لیزر انگشتری بیمز
آرشیو ماهیانه
- >